تبليغاتX
پرهام کوچولو : عشق و هستی مامان
 

بیستم آذر! چقدر این تاریخ برایم آشناست انگار در جان و دلم حک شده باشد. امروز تمام نوشته هایم را می خواندم در همان دفتر خاکستری که با خود به تهران برده بودم. تمامی لحظه ها در برابر چشمانم جان گرفته چونان که در این یکسال هرگز از من جدا نبوده است. روزی که بر من مثل یک قرن گذشت اما شکر که گذشت هر چند زخم این درد در دلم باقیست اما زخمی است التیام یافته که گاهی فکر می کنم خوب است که همیشه با من باشد تا هرگز فراموش نکنم که چقدر خوشبختم ، چقدر خدا مهربان استَ، چقدر دعا کارساز است و حتی گاهی دلم بگیرد از آن روزها. نمی خواهم همه را بنویسم اما فقط دو صفحه از خاطرات آن روزها را می نویسم:

"شنبه،۲۰آذر ۱۳۸۹

از چهار صبح بیدارم. الان نزدیک ۹ صبحه، گفتن چیزی نخوره منم بیدارش نکردم. هنوز خبری از بانک خون نیست. از صبح دارم دعا می خونم، قرآن میخونم اما دلم روشنه، می دونم خدا خیلی مهربونه. پسرم چه خواب نازی رفته خبر نداره امروز میخوان چیکارش کنن. به چهره اش نگاه می کنم و بغض می کنم. خدایا کمکش کن.........."

"یکشنبه، ۲۱ آذر ۱۳۸۹

وقتی وارد بخش اطفال میشی خانمهایی رو می بینی با روپوشهای سبز پسته ای، چشمانی خسته با حلقه های سیاه زیر آن، لبهای خشکی زده و در دستانشان تسبیح، قرآن، مفاتیح یا ویلچر کودکانشان و یا کودکانی رنجور در آغوششان. اینجا صدای خنده و شادی کودکان را نمی شنوی. در این راهروها در این اتاقها غم و درد موج میزند. اشکهای یک مادر ، صدای ضجه کودکان. آه خدای من مادران اینجا غمگینند اما صبورند و این صبر هم از لطف توست. خدایا تو دل همه مادران را در دست گرفته ای وگرنه که هیچ هیچ. "

بهار در پاییز سرد خاکستری 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آذر 1390ساعت 14:8  توسط مامان لیلا  | 

۱۹ آذر سال ۱۳۸۹: بخش اطفال شرقي(بيمارستان شهيد رجايي تهران)،

 نمي توانم حالم را بنويسم . امروز كه يكسال گذشته با خودم فكر مي كنم چطور زير بار آنهمه غم و درد كمر راست كردم؟ چطور ايستادم؟ به خودم مرحبا مي گويم اما مي دانم كه لطف خدا و دعاي همه دوستان غريبه و آشنا هميشه پشت و پناهم بود. ۱۹ آذر سال پيش عجب روزي بود. به صورت پرهام نگاه مي كردم به چشمهاي سياه و درشتش و بغض ميكردم و بغلش ميكردم مي بوئيدمش مي بوسيدمش. با خودم ميگفتم فردا چه در انتظار پاره جگرم هست. گاهي دست به دعا بر مي داشتم ، گاهي قرآن گاهي اشك هاي پنهاني گاهي بغض . شب قبل عمل نمي خواستم زود بخوابد مي دانستم بايد از امشب گرسنه بماند مي دانستم كه صبح كه بيدار ميشود اول ميگويد: شير عسل. كلي باهاش حرف زدم كلي براش قصه گفتم و وقتي خوابيد من بودم و اشك و خدا .

در ميان كابوسهاي آن شب يك خواب عجيب ديدم. يك نوزاد تقريبا يك ماهه در آغوشم بود به نام "علي" و در عالم خواب با خود ميگفتم: خدا را شكر علي مثل پرهام اينقدر وزنش كم نيست شير ميخوره سالمه قلبش هم سالمه . و امسال پسركي به نام علي در وجودم رشد ميكند...

امسال روزي كه از تلويزيون مراسم شيرخوارگان حسيني را نگاه ميكردم در ميان اشكهايم فقط راهروهاي بيمارستان را به ياد ميآوردم و براي كودكان ناديده اي كه همين روزها در انتظار عمل هستند دعا ميكردم. خدايا درد را از همه كودكان معصوم دور كن....

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر 1390ساعت 14:7  توسط مامان لیلا  | 

اولين روز مدرسه پرهام به روايت تصوير:

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آبان 1390ساعت 12:8  توسط مامان لیلا  | 

 

جشن پايان مهد كودك به روايت تصوير:

بعد از خوندن كلي شعر فارسي و انگليسي و معرفي خودشون به زبان انگليسي

 بالاخره پايان نامه مهد رو گرفتن:

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مهر 1390ساعت 13:46  توسط مامان لیلا  | 

از دیشب یه حس دیگه ای دارم. یاد پنج سال پیش میوفتم لحظه لحظه اش یادمه. ساعت هشت صبح روز سوم شهریور سال ۸۵ پرهام به دنیا اومد. شاید این پنج سال خیلی خیلی سخت گذشت. مخصوصا سال ۸۹ که من و مهدی روزهای نفس گیری رو پشت سر گذاشتیم. یادمه سال پیش اینقدر غمگین بودیم که تولدش رو خصوصی فقط با مامانم و خانواده خواهرم جشن گرفتیم. اما توی اون روز من همش گرفته بودم و بغض توی گلوم بود. اما امسال اولین باره که روز تولدش احساس سبکی دارم و از ته دل خوشحالم. قراره جشنش هفته دیگه باشه بعد از ماه رمضان.

از خدا میخوام همه بچه های مریض رو شفا بده و خیال پدر مادرهاشون مثل ما راحت بشه. توی این شبها همش به فکر بچه های مریض و پدر مادرهاشون بودم و مطمئنم که خدا هیچکس رو تنها نمیگذاره....

تولدت مبارک پسرم

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم شهریور 1390ساعت 10:3  توسط مامان لیلا  | 

 

دارم به روز شانزده آذر سال ۱۳۸۹ فکر می کنم. صبح رسیدیم تهران . مامان رو رسوندیم خونه و من و مهدی رهسپار بیمارستان شدیم. هنوز روحیه من خوب بود اما همین که رسیدم به بیمارستان سرم تیر کشید حالم بد بود هم از نظر جسمی و هم روحی. به مهدی نگاه می کردم انگار که پاهاش توان راه رفتن نداشتن کند راه می رفتیم انگار که نمیخوایم هیچوقت به بخش پذیرش برسیم.

بالاخره رسیدیم خیلی خسته بودم من نشسته بودم رو صندلیهای انتظار و پرهام توی بغلم خواب بود و مهدی دنبال کارهای پذیرش. نمیتونم اون لحظه ها رو وصف کنم فقط کسی که مثل من این روز رو پشت سر گذاشته باشه حال اونروز منو درک می کنه. سگرمه هام تو هم بود و توی دلم غوغا. گاهگاهی هم با نگاهم مسیر رفت و آمد مهدی رو دنبال می کردم. شاید اون روز هیچ کسی یا چیزی نمی تونست لبخند رو روی لبهای من بنشونه. نزدیکای ساعت یک عصر بود هنوز کار بستری شدن ادامه داشت سالن پر از ازدحام بود یه دفعه صدایی منو از حال خودم بیرون آورد یه پسری تقریبا ۵ ساله (اندازه الان پرهام ) از در قسمت درمانگاه با مامانش بیرون اومد و با خوشحالی پرید توی بغل باباش و بلند فریاد زد "بابایی من دیگه خوب شدم آقای دکترگفت دیگه خوب خوب شدم دیگه نباید دارو بخورم" و پدر و مادرش لبخند شادی می زدن ... اون لحظه بود که من لبخند زدم با خودم گفتم: " خدایا کی میرسه که پرهام منم بیاد اینو به باباش بگه"

آره اونروز رسید. روزهای سخت و نفس گیری رو سپری کردم که همیشه از خدا میخوام اون روزها قسمت هیچ پدر و مادری نشه.

یک ماه بعد از عمل که پرهام رو اکو بردم دکتر گفت هنوز یه سوراخ کوچیک وجود داره. خیلی ترسیدیم و بازم نگران شدیم و تصمیم گرفتیم که به هیچ کس راجع بهش نگیم . پیش دکتر جراح هم بردیمش گفت اگر بسته نشه با بالن می بندیمش از اون روز بازم حالم بد بود بازم نگران بودم. (یه نذری کرده بودم به نیت حضرت ابوالفضل (ع)).

دو سه روز قبل از چهارم شعبان گفتم مهدی حواست باشه نذرمون یادت نره چهارشنبه چهارم شعبانه. سه شنبه شب یکی از اقوام که همیشه زحمت وقت اکو گرفتن رو می کشه زنگ زد و گفت فردا صبح ساعت هشت و نیم وقت اکو دارید.

روز چهارشنبه صبح یه جوری بودم نا امید و نگران. دوباره راهروی تنگ بیمارستان افشار اتاق اکو گریه بچه های معصوم. مادرایی که بچه هاشونو راه می بردن تا دارو بهشون اثر کنه و خواب برن و برای اکو آماده بشن. و نتیجه هایی که دکتر برای هر کدوم میگفت. (عمل باز، وی اس دی ، فشار ریه ) سرم داشت سوت می کشید از شنیدن اینا دلم برای اون پدر و مادرها می سوخت که روزهای گذشته ما رو در پیش داشتن.

نوبت ما رسید پرهام خواب بود اما بدون دارو هنوز ادامه خواب صبحش بود. صبح که اماده اش میکردم یه لحظه چشماشو باز کرد پرسید: مامان کجا میریم. گفتم میریم اکو مامان. و یه پیرهن جلو باز تنش کردم . توی دلم گفتم کی بچه ام راحت میشه از این اکو رفتن ها...

خوابوندمش روی تخت و دکتر و دستیارش مشغول شدن. بازم تصاویر مبهمی که ازشون سر در نمیارم بازم صدای قلب عزیزترین موجود زندگیم. نگام به دهن دکتر بود پاهام داشت ضعف میرفت بغض گلومو گرفته بود دکتر ساکت بود گاهی هم یه چیزایی برای دستیارش توضیح میداد . یه دفعه گفت این جای بخیه هاشو یه پماد میدم بزنید که گوشت اضافی نیاره. بعدم گفت آقا پرهام پاشو پاشو که دیگه هیچ مشکلی نداری اون وی اس دی هم خودش بسته شده. نمی دونم بگم چه حالی داشتم. هنوز نذرم ادا نشده بود که باب الحوائج عیدی اش رو به من و مهدی داد.

دیگه پرهامم مشکلی نداره دیگه از قرص کاپتوپریل و لانوکسین خبری نیست. دیگه سوراخی توی قلب پسرم نیست......

دیروز هم خبر معجزه حضرت امام حسین رو در مورد آقای کوچک (علی) شنیدم و خوشحالیم کامل شد.

به امید روزی که هیچ کودک معصومی بیماری نداشته باشه.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم تیر 1390ساعت 9:8  توسط مامان لیلا  | 

 

بالاخره بعد از کلی مشورت و پرس و جو تصمیم گرفتیم که آقا پرهام مهر ۱۳۹۰ به پیش دبستانی بره.

 برای پرهام و همه بچه هایی که امسال وارد مدرسه میشن آرزوی موفقیت دارم.

 دلم نمیخواست وقتی پسرم بزرگ شد با خودش فکر کنه من اونو دست کم گرفتم. نمیخواستم به خاطر احساسات مادارنه ام منطقم کور بشه و تواناییهای پسرم رو نادیده بگیرم و اجازه بدم یکسال عقب تر از همسالاش وارد مدرسه بشه. هر چند که اگر چنین فکری رو کردم بخاطر خودش بود. اصلا همه چیز به خاطر خودشه.

دیشب که بیرون بودیم پسرم هوس کرده بود خرید کنه. گفت : مامان به من پول بده خودم برم شیر بگیرم. من بیرون مغازه دزدکی نگاش میکردم که چطوری خرید کرد. دلم براش ضعف رفته بود .

همون لحظه نگاهم رو به آسمون دوختم و گفتم:  خدایا شکر. شکر شکر

بله این همون پسر من بود که جراح میگفت ریسک عملش خیلی بالاست  فقط برین براش دعا کنید. خدایا تو خیلی به من لطف کردی.

هر بار که پسرم رو نگاه می کنم عظمت تو رو می بینم.

 فروردین ۹۰

 بدرود تا بعد.......

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1390ساعت 14:13  توسط مامان لیلا  | 

 

سلام به همه دوستان خوبم. از همه شما بخاطر احوالپرسیهاتون ممنونم. اگر چه دیر به دیر میام اما هر کجا باشم به یاد شما هستم به یاد شما دوستان و همراهانی که در اون روزهای سخت من رو تنها نگذاشتید و با کامنتهاتون به من امیدواری و محبت دادید.

پرهام اینروزها پر شر و شور هست و لبریز از شادی و بازی و شیطنت اما همچنان کم اشتها و کم وزن . هر کاری می تونستم کردم اما برای به اشتها آرودنش نتونستم چاره ای بیندیشم. مدتی بود که فقط به عملش فکر میکردم اما حالا که عملش رو پشت سر گذاشته نگران وزنش هستم که اصلا زیاد نمیشه. برای مدرسه رفتنش هم نتونستم هنوز تصمیم بگیرم واقعا موندم سر دوراهی.

درکل اینروزها خدا رو شکر پرهام خوبه اما من خیلی دپرسم. مثل آدمی که یه کابوس خیلی بد دیده و حالا بیدار شده خوشحاله که کابوس بوده اما اثرات سختیها توی تنش مونده بی حوصله و تهی از هر ذوق و سر زندگی. با اینکه یه سفر هم رفتیم اما باز هم روحیه من عوض نشد بلکه این سفر باعث ناراحتیهایی هم شد. باعث شناخت خیلی از آدمهای دور و بر .

اما سال ۸۹ علیرغم همه سختیهاش پایان خوشی داشت.

- پشت سر گذاشتن عملی با اون ریسک بالا توسط پرهام عزیزم، مهمترین اتفاق امسال بود.  روزهای سختی داشتم اما به جاش لطف خداوند رو با تمام وجود حس کردم و الان پسرم سرشار از زندگی و شیطنت کنارمه این بزرگترین برکت این سال بود. از خدای بزرگ و مهربان میخوام که همه کودکانی که بیمارند شفا بده و در سال پیش رو هیچ کودکی با هیچ نقصی متولد نشه. امیدوارم همه دوستان وبلاگی پرهام سالی پر برکت و سرشار از شادی و موفقیت داشته باشند.

برای همه دوستان خوبم که محبتشان قابل وصف نیست آرزوی سلامتی و شروع سالی پر از موفقیت و شادی دارم. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اسفند 1389ساعت 14:7  توسط مامان لیلا  | 

 

امروز بیستم بهمن ماه هست. دوماه از اون روز بحرانی میگذره. دو ماه پیش در چنین ساعاتی پشت در اتاق عمل چه حالی داشتم . حال اون روز من رو فقط مادرانی که این روز رو گذروندن میفهمن. (به خودم قول دادم از اون روزها حرفی نزنم...)

تنها چیزی که  می تونم بگم واژه "شُکر" هست. بعد از دو ماه، پرهام تازه به وزن قبل از عمل یعنی ۱۳ برگشته. جای بخیه هاش هم خدا رو شکر تقریبا خوب شده.

 کم اشتهاست اما شیطون و بازیگوش و البته خوب از موقعیت موجود استفاده می کنه و خودشو لوس می کنه. از نظر تربیتی یه کمی از دستمون در رفته و توی این مدت هر کار خواسته کرده هر چی میخواسته خریده و هنوزم سفارشاتش به راهه. و من و باباش از این موضوع خیلی ناراحتیم.

در واقع هرچی توی این چهارسال رشته بودیم پنبه شد رفت. از زمان آنژیو هر کس اومده بیمارستان یا توی خونه یه هدیه براش آورده و حالا دیگه شرطی شده فکر می کنه هر کسی که پا گذاشت توی خونه ما باید با دست پر بیاد. هر چی هم من و باباش و مامان بزرگش براش توضیحات لازم رو میدیم کوبیدن آب در هاون است........

یه مسآله دیگه هم که خیلی اینروزها فکرمو مشغول کرده اینه که پسر

سیزده کیلویی ما باید مهر ۹۰ بره پیش دبستانی من میخوام نفرستمش و یک سال با تآخیر به مدرسه بره. فعلا هم در پی تحقیق توی این موضوع هستم. خودم فکر می کنم که پرهام از نظر توانایی جسمی نمی تونه مثل همسالانش باشه اما از نظر هوشی خوبه. مخصوصا توانایی حرف زدن و دایره لغات.

دیشب سر سفره شام بهش گفتم: مامان باید شام بخوری و زود بخوابی. میگه: مامان حق با تو هست  اما من نه شام میخوام نه خوابم میاد حالا چیکار کنم؟

باز هم از همه دوستان خوبم که جویای احوال پرهام بودن و هستن ممنونم و براشون آرزوی بهترینها رو دارم.

* در مورد مدرسه رفتن اگر کسی تجربه ای داره راهنماییم کنه لطفا.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم بهمن 1389ساعت 13:28  توسط مامان لیلا  | 

 

سلام . سلام به دلهاي مهربون و لبهاي دعاگوي همه دوستان مجازي.

روزهاي سخت اگر چه خيلي خيلي سخت بودند اما گذشتند. دوست ندارم كه از آن روزها سخني بگويم تا دلهاي مهربان شما را به درد آورم. فقط   من در آن روزها  حضورخداي خود رو با همه وجود احساس كردم. اگر او را نداشتم چه ميكردم. اگر دعاي شما اهالي وبلاگستان نبود ...

از همه شما دوستان ناديده كه براي پسرم لب به دعا گشوديد از صميم قلب سپاسگزارم. از خداي خود خواسته ام كه هر كس فقط يك لحظه از زمان ارتباط با خدايش را به دعا براي پرهام من اختصاص داده خداوند ميلياردها  هزار لحظه شاد برايش رقم بزند.

ساعت يازده صبح روز بيستم آذر. پرهام روانه اتاق عمل است.

 انتقال به بخش از آي سي يو(سه روز بعد از عمل)

 تشكر ويژه دارم :

۱- از خاله زهرا و خاله افسانه كه زحمت اطلاع رساني به دوستان را كشيدند. و از همه دوستان كلوپ يزدياي ني ني سايت به خاطر همه مهربونيها و دعاهاشون

۲- الناز عزيز مامان اميرعباس و عليرضا، شيما جان مامان نفس و مامان و باباي يك دوست كوچولوي دوست داشتني كه با اومدن به بيمارستان كلي ما رو شاد كردند و ما تا عمر داريم شرمنده محبتشون هستيم.

از همه دوستاني كه تلفن زدند، پيامك زدند و همه اونهايي كه دلهاي مهربونشون با من بود اما با من هم كلام نشدند و انرژيهاي مثبتشون به من مي رسيد خيلي خيلي ممنونم.

از خدا ميخوام همه والدين نگراني كه روزهاي من رو در پيش دارند نيز مثل ما با دلي شاد به خونه بر گردن.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم دی 1389ساعت 8:47  توسط مامان لیلا  |