
![]() |
![]() |
|
|
امروز صبح که دادمت بغل مربیت و باهات بای بای کردم با یه بغضی با هام بای بای کردی که دلم آتیش گرفت اون نگاهت که دنبالم میکرد و دستهای کوچولوت که علیرغم میل باطنی ات بای بای می کردن می دونستی که من باید برم اما نمی خواستی که برم و من باید می رفتم مامان باید........
از صبح هی این صحنه میاد جلوی نظرم و دلم برات تنگ میشه دلم میخواست الان اینجا بودی می بوسیدمت بوت می کردم فشارت می دادم می خندوندمت باهات دنبال بازی می کردم که عاشقشی دلم میخواست که میشد هر روز کنارت باشم ، وقتی فکر می کنم که تو یه پسر معصوم و دوست داشتنی به من اینقدر وابسته ای ولی من باید برم سر کار دلم میگیره ............. منو ببخش پسرم منو ببخش ................. خیلی دوستت دارم اونقد که حاضرم همه هستیم رو بدم و تو رو شاد و خوشحال ببینم برات خیلی آرزوهای بزرگی دارم امیدوارم که بتونم به اونا جامه عمل بپوشونم تو همه چیز منی پرهام
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 12:3 توسط مامان لیلا |
|
|
تو هفته گذشته بابای پرهام یک روز و دوشب خونه نبود رفته بود نمایشگاه کتاب وای که پرهام چقد بهانه باباییش رو می گرفت همش به در اشاره می کرد میگفت بابایی بابایی منو دیگه کلافه کرده بود بالاخره که بابایی اومد اینم هدایای بابای مهربون برای پرهام خان
پرهام اون کتابی رو که کنارش صدای حیوانات هست خیلی دوست داره. حالا یه قضیه جالب : دیروز عصر جمعه من مشغول کتاب خوندن بودم اونم هدیه آقای همسر از نمایشگاه با عنوان "مترجم دردها" از جومپا لاهیری پرهام هم داشت واسه خودش بازی میکرد یه دفه دیدم مهدی داره داد میزنه میگه بدو بدو دوربینو بیار زود باش منم پریدم دوربینو بردم حالا خودتون ببینین
خالی کردن کشوی میز بابایی
پیش به سوی کشو
جا خوش کردن در کشو واقعا به خیر گذشت که بابایی زود رسید وگرنه کشو از جاش در رفته بود و .... اینم عکسای پرهام در حال بازگشت از مهد
عشق دستمال کاعذی
هنوز از راه نرسیده ریخت و پاش وسایلشو شروع کرده اما از کوله اش دل نمی کنه خدا رو شکر که از دیروز اشتهاش هم کمی تا قسمتی بهتر شده. تازه چند تا کلمه جدید هم میگه: نیخوام(نمی خوام) خوام(می خوام) آتری (باتری) پیشی پا بیش(بشین) آبی(آب) وقتی هم میخواد خودشو برای باباش لوس کنه میگه بابی بابی خدا کنه همه نی نی هایی که اینروزها گرفتار ویروس شدن حالشون خوب خوب بشه و ماماناشون یه استراحتی بکنن |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 8:44 توسط مامان لیلا |
|
|
سلام سلام سلام ۲ روزی میشه که پرهام بعد از یه بیماری تقریبا ۱۲ روزه بهتر شده و به حالت عادی برگشته هر چند هنوز هم نق می زنه و کم غذا میخوره اما من روزهایی رو گذروندم که این روزهاش برام بهشته. پرهام دیگه خوب خوب به مهد عادت کرده و اونجا نسبت به خونه خوب غذا میخوره. خدا رو شکر. اما هنوز پیشرفتی توی راه رفتن نکرده همون چند قدم و زود میشینه. خیلی دلم میخواست برم نمایشگاه کتاب اما به خاطر پرهام نرفتم همینجوریش توی مسافرت اذیت میکنه وای به حالا که داره دندون در میاره و دوران نقاهت تبش هم هست. فقط بابایش میره و من و پرهام امشب تنهاییم فردا تولد یکی از بهترین دوستان وبلاگی من و پرهامه یعنی آقا شهراد . چون ترسیدم فردا یهو مشکلی واسه اینترنت پیش بیاد یا من نباشم امروز براش تولد گرفتیم پس من و پرهام از قلب کویر شهرادی رو می بوسیم می گیم که "جشن تو جشن تولد تمام خوبیهاست "
شهرادجان
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:45 توسط مامان لیلا |
|
|
امروز روز پنجمیه که گلم رفته مهد . باورم نمی شد که بتونه اونجا بمونه سه روزه که تنها می ره و هر وقت زنگ می زنم میگن حالش خوبه و داره بازی می کنه. این چند روز که پرهام مهد میره من و بابائیش هم خیلی روحیه خوبی داریم و انگار که انرژی گرفتیم. تازه دو تا از دندونای پرهام هم انگار میخواد سر بزنه چون جاش کاملا سفید و متورم شده خدا جونم به خاطر همه چیز ازت ممنونم. می دونم که هیچ وقت تنهام نمی زاری بعضی وقتا باورم نمیشه که من مادر شدم وقتی که فکرشو می کنم این منم همون لیلای نازنازی که کسی حق نداشت بگه بالای چشمش ابروهه همون دختر لوس مامان و آقاجون .....حالا برای خودش مادر شده یه مادر صبور که اگه شب تا صبح هم بیدار بمونه به خاطر گلش براش هیچه خدایا ممنون که لیاقت مادر شدن رو به من دادی تا فداکاری ، صبر، عشق، و از همه مهمتر خدا رو بفهمم و دستهای کوچیک یه موجود کوچولو که در درونم پروش دادم برام بشه یه دنیای بزرگ ....... دیروز که من و بابایی اومدیم دنبالت و رفتیم خونه کلی با هم بازی کردیم و تو و بابایی با صدای بلند و شاد می خندیدید و من اشک شوق در چشمانم حلقه زده بود با خودم گفتم: به این میگن یه لحظه ناب که دو مرد زندگیت پسرت و همسرت شاد باشن و تو هم به خاطر اونا زندگی کنی........... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 10:49 توسط مامان لیلا |
|
|
سلام سلام
بعد تعطیلات عید این پرستار پرهام دیگه نخواست که بیاد هر روز یه بهانه ای می آورد و نمی یومد مامان من هم که کمر درد و پا درد پرهام هم که شیطون و تنهایی با مامان تو خونه حوصله اش سر می رفت و بد غذا شده بود شدیدا. در همین حال و هوا بودیم و دنبال یه پرستار دیگه که از مهد اندیشه زنگ زدن :" شما دوماه پیش اومده بودین حالا جا خالی شده و پرهامو بیارین" وای من هم خوشحال شدم و هم ناراحت نمی دونستم چی کار کنم بالاخره کلی مدیر مهد بهم اطمینان داد که ما نمی زاریم بهش بد بگذره و اینا و من چون دورا دور با این خانم آشنا هستم می دونم که خانم محترمیه و اهل دروغ نیست خلاصه دلو به دریا زدیم و امروز همراه مامان فرستادیمش مهد تا الان که کلی بازی کرده و قلدری مامان میگن هنوز از راه نرسیده داره قلدری می کنه و هر بچه ای یه چیزی بر می داره از ش میگیره نسبتا هم صبحانه خورده نه خیلی خوب اما بهتر از روزای دیگه . اما میگن هر نیم ساعت یه بار میاد ببینه مامان بزرگش هستن یا نه یه بوسشون می کنه و می ره دنبال بقیه بازیش. خدا کنه این مهد خوب باشه و پرهام اونجا رو دوست داشته باشه و به هوای بچه های دیگه غذاشم بخوره صبح که می خواستم ببرمش خیلی دلشوره داشتم اما حالا خیالم راحت شده مخصوصا که مامان پیشش هستن اما وقتی مامان برن می خواد چیکار کنه امیدم به خداست. ظهر میخوام برم دنبالش و ازش عکس بگیرم احتمالا فردا عکسای مهدشو بزارم فعلا بای
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 11:5 توسط مامان لیلا |
|
|
با تمام وجودم آرزو می کنم امسال سال بسیار بسیار پربرکت و توام با موفقیتی برای همه ایرانیان باشهُ مخصوصا برای نی نی ها و خانواده اشون. حالا از آقا پرهام و کاراش توی عید بگم: اولا که بخاطر سابقه خراب جناب پرهام در مسافرتهای پیشین ، من و بابایی توبه کردیم از مسافرت با پرهام چون. در چند مسافرت پیشین دماری از روزگارمون در آورد که بماند مخصوصا از نظر کم شدن خواب و روزه گرفتن از خوردن هر نوع غذا مخصوصا از نوع سوپ بنابراین در شهرمان یزد جا خوش کردیم و روز اول عید هم طبق معمول هر سال خاله بازی بود در چند نوبت همه فامیل همدیگه رو خونه این و اون دیدن اینم شد روز اول....... اینم عکس پری خان سر سفره هفت سین البته مگه می زاشت چیزی سر جاش بمونه همه رو به هم ریخت ببخشید که این سفره کامل نیست از لطف پرهام خانه....
تقدیم به پرهام عزیزم: بهارم را، با تو شکوفه می زنم
مگه اين بچه يه جا بند ميشه كه ازش عكس بگيري اون عكس اوليم ديگه شد ديگه امسال عيد ما همش مهموني رفتن بود و بس اين پري هم كه در حد اعلاي خودش شيطوني كرد و غذا نخورد و منو آزار داد اما در روزهاي پاياني يعني يازدهم عروسي پسرخاله رو داشتيم واي كه چقد گريه كرد عصر روز سيزدهم هم رفتيم يه پارك با صفا آجيلي خورديم و بستني و بعدش هم پري خان خوابشون برد و مجبور شديم زودي برگرديم خونه خلاصه كه كلي وزن كم كرده و دوباره دست به دامن شربت اشتهاي باريج و تقويتي مينادكس و عصاره قلم شديم تا بعد. نتيجه اخلاقي هم اين شد كه من وقتي سر كار هستم پرهام خان ميل بيشتري به غذا دارن و زياد هم بودن ما در تعطيلات به نفع جسم ايشون نبود هر چند از نظر روحي و عاطفي بهتر بود خلاصه كه حرف مامان بزرگ درست از آب دراومد كه "تو بلد نيستي به بچه غذا بدي" حالا كمي ازش تعريف كنم ۱- از ديروز راه مي ره و كلي من و بابائيشو ذوق مرگ كرده ۲- از جمعه به خوردن غذا با دست علاقه نشون داده هنگام پخش سريال شهريار بهش ماكاروني دادم نمي دونين با چه ولعي مي خورد و سريال مي ديد اينم عكس تلويزيون ديدنش
ديشب بهش هويج پخته دادم همه رو به يه چشم بهم زدن خورد و بازم ميخواست ميگفت ماما من ماما من يعني مامان بازم بهم هويج بده خلاصه بابايي سرش رو با سيب زميني سرخ كرده و سوپ ورميشل گرم كرد و امروز قراره براش يه عالمه هويج درست كنم فكر كنم داره به خوردنش اميدوارم ميكنه اميدوارم . راستي كسي مي دونه گوشت شتر مرغ براي بچه خوبه يا نه من شنيدم آهنش زياده اما خيلي گرمه نظر شما چيه؟ دوباره براي خودم پرهامم همسر مهربانم مامان فداكارم و همه دوستان وبلاگي آرزوي سالي خوش و خرم و توام با سلامتي دارم. راستي شيوه نگارشم رو براي تنوع عوض كردم كدوم بهتره قبلي يا جديدي لطفا حتما بهم بگيد بدرود |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 11:5 توسط مامان لیلا |
|
|
سلام پسرک دلبندم.
این دومین بهاریه که تو در کنارمان خواهی بود. در واقع سومین، چون سال ۸۵ درون من بودی نزدیکتر از من به خودم، سال پیش یک کودک شش ماهه و امسال یک پسر شیطون یک سال و نیمه. سالی که گذشت برای من سرشار بود از بیم و امیدها گریه ها خنده ها می دونی همهش هم به خاطر تو و برای تو. با خنده تو خندیدم و با اشکهایت اشک ریختم. هنگام بیماری و تبت خواب را به چشمان خود حرام کردم و در کنار تو در کنار دستهای کوچک و مهربانت دعا کردم . همیشه سعی کردم مادر خیلی خوبی برای تو باشم. علیرغم خستگی های بسیار از کار در بیرون و رسیدگی به میخواستم همیشه برای تو بهترین باشم فرزندم من همه آسایشها و تفریحاتم را به خاطر تو زیر پا نهادم تا تو لطمه ای نخوری و در این راه همسر مهربانم یعنی بابایی نیز پا به پای من آمد و من مثل همیشه به او دلگرم بوده و هستم و مادر فداکارم یعنی مامان بزرگ که در نهایت بیماری هیچگاه پرستاری از تو را ترک نگفتند. همه اینها یعنی که تو یک موجود عزیز و ارزشمند برای ما هستی و من با یاری بابایی و بقیه اقوام می خواهم که تو بهترین زندگی را تجربه کنی. عزیزم اولین و مهمترین آرزوی من در لحظه سال تحویل سلامتی و بهبود قلب کوچولی تو و سلامتی همه نی نی های دیگه ایه که مریضن. دومین آرزو سلامتی بابایی و مامان بزرگ تا همیشه در پرتو محبتهاشون قدم بر دارم و پیوسته با حضورشون گرم باشم. سومین آرزو انتقال کارم و در اومدن از این بلاتکلیفی در آخر به همه دوستان وبلاگیم این عید رو تبریک می گم و براشون آرزوی یه سال پر از سلامتی شادی و موفقیت را دارم امید که در کنار خانواده و نی نی های شیطون بلا یه سال عالی رو تجربه کنن. یه جایی خوندم که "بچه ها مثل فرشته ها می مونن اما هر چی دستاشون بزرگتر میشه بالهاشون کوچیکتر می شه" به امید اینکه دستهای فرشته های ما بزرگ بشه اما بالهاشونو از دست ندن و همیشه فرشته و پاک بمونن. آمین |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 9:45 توسط مامان لیلا |
|
|
سلام نانازي. بزار اول از اتفاق جالب ديروز بگم. ديروز ظهر كه رسيديم خونه من تو رو بغل كردم و تندي رفتم بالا و چون كلي خريد كرده بوديم بابايي موند كه خريدها را بياره بالا من در و باز كردم و لاي در رو باز گذاشتم تا بابايي راحت بياد تو و ديگه كليد نندازه، خودم هم سريع رفتم سراغ آرام پز تا به خورشت سر بزنم تو هم داشتي همونجا با سه چرخه ات ور مي رفتي يهو ديدم يكي از همسايه ها داره منو صدا مي زنه و مي گه خانم بچه تون اومده بيرون و من مثل آتشفشان پريدم بيرون و ديدم واي از در رفتي بيرون نزديك راه پله بودي خيلي شانس آوردم كه اين آقاي همسايه داشته ميومده بالا تو روديده سريع بغلت كردم و اومديم تو نمي دونم در عرض چند ثانيه اين كارو كردي نميشه ازت يه لحظه غافل شد. ولي خوب شد به خير گذشت. از ديروز هم كه يه كم آبريزش داري و بيقراري مي كنه احوالاتت نشون مي ده كه دوباره يكي از دندونات داره در مياد
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 9:42 توسط مامان لیلا |
|
|
پسرم داره نی نی هاشو لا لا می کنه
آقا پرهام کتابخوان و کتابخانه بابایی
خودم موهامو برس کشیدم و آماده ام تا مامانی و بابایی از سر کار بیان دنبالم
سه چرخه ام خوشمله؟
به خدا من کله پیشی ام رو نکندم خودش کنده شد...(همون که کله اش پشت سرم افتاده)
عشق من جاروبرقی
آخ جون بازم دو روز پیش مامانی هستم
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 11:16 توسط مامان لیلا |
|
|
سلام پسرکم. امروز تولد مامان لیلاست اما نمی دونم چرا اینقد امروز افسرده و غمگینم . مثل بیشتر روزهایی که یه دفعه دلم هری می ریزه پایین می گم چرا بچم فقط ۴ تا دندونش در اومده چرا راه نمی ره چرا چرا چرا غذا نمی خوره و هزارتا چرای دیگه اما نمی خوام ناشکری کنم نمی خوام تو کار خدا چرا بیارم میخوام شاکر باشم و همه چیز رو به خودش بسپارم فقط گاهی دلم می گیره مثل امروز. پسرم امید من در زندگی فقط و فقط و فقط تویی دلم میخواد هر چند از نظر جسمی داری کمی دیر به دیر رشد می کنی اما وقتی بزرگ شدی یک جوانمرد باشی تا من به تو افتخار کنم. امروز روزیه که مادر تو متولد شده و شاید یکی از بهترین روزهای زندگی مامان بزرگ باشه. اما بهترین روز زندگی من روزیه که تو بزرگ بشی و یک انسان به تمام معنی . من میخوام بهترین هدیه تو به من انسان بودنت به معنی واقعی کلمه باشه پس جملات زیر رو که از دکتر علی شریعتی است(و من ارادت خاصی به شخصیت و نوشته های ایشون دارم) همیشه در خاطر داشته باش:
فرزندم! تو میتوانی هر گونه «بودن» را که بخواهی باشی، انتخاب کنی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 9:16 توسط مامان لیلا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
خدای مهربان در تاریخ سوم شهریور ماه 1385 پسرم پرهام را به من هدیه داد. اینجا می نویسم تا خاطرات لذت بخش با او بودن را همیشه به یاد داشته باشم .
|
| پیوندهای روزانه |
|
آنچه مادران باید بدانند نی نی سایت آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 |
|
RSS
|