![]() |
![]() |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 7:31 توسط مامان لیلا |
|
|
پسر عزیزم مامان اینروزا خیلی سرش شلوغه البته یه کمی هم بی حوصله پس منو ببخش که دیر به دیر خاطراتت رو می نویسم. این پست خلاصه اتفاقات مهم تابستان ۸۸ تو عاشق آب بازی هستی و اینجا خونه عمو محمود(تیر ۸۸) با بچه ها رفتی سر حوض آب و کلی ذوق کردی
یه اتفاق بدی که تابستان امسال برات افتاد این بود که توی مهد دستت چاکید من و بابایی اونروز نصفه عمر شدیم ما از تو حالمون بدتر بود بمیرم برات که موقع بخیه خوردن دستت چقدر گریه کردی و مامان کاری از دستش ساخته نبود یکی باید خودمو آروم میکرد دست قشنگ و کوچیکت سه تا بخیه خورد... تابستان امسال آبله مرغون هم گرفتی عکس هم ازت گرفتم تا بعدها ببینی چه شکلی شده بودی اما خدا رو شکر سبک افتاد و زیاد اذیت نشدیم.
این دوتا که خبر خوشی نبود اما در زندگی تو خاطرات مهمی بود نه؟ احساس می کنم کلی درکت از مسائل بالا رفته ، منطقی تر شدی وقتی چیزی رو برات توضیح میدم خوب می فهمی و قبول می کنی به استثنای وقتی که بخوای بهونه گیری کنه که اونموقع ها هم حرف منو قبول داری اما میخوای نق بزنی (وقتی گرسنه هستی و خوابت میاد یا مریض باشی اینطوری میشی که فکر کنم طبیعیه) یادگیریت خیلی خوب شده و حافظه عالی تو بعضی وقتا منو بابایی رو هیجان زده می کنه. کارهای مورد علاقه تو در تابستان و هنوز هم ادامه داره : آب بازی، دوچرخه سواری، رنگ انگشتی، کاردستی درست کردن و تام و جری (البته توی ماه مهر که مهد آموزشهاشو شروع کرده دوباره به کتاب خوندن و نقاشی و کار با آبرنگ علاقه زیادی پیدا کردی یه مدت بود زیاد دنبال کتاب نبودی)
اینجا تو و عرفان مشغول دوچرخه بازی خونه عزیز هستین.(مرداد۸۸)
قیافه تو بعد از بازی با رنگ انگشتی پست بعدی عکسای تولدته . به امید اینکه همه کودکان روزهای شادی داشته باشن و همیشه سلامت باشن.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 9:9 توسط مامان لیلا |
|
|
سلام پسر قشنگم
دیروز پنجمین سالگرد ازدواج من و بابایی بود. من یادم بود اما از عمد چیزی نگفته بودم ببینم بابایی هم یادشه یا نه صبح که از خواب بیدار شدم دیدم بابایی صبحانه رو آماده کرده و شاد و خوشحال به طرف من دوید و گفت سالگرد ازدواجمون مبارک........... بارخدایا...
از عشق امروزمان برای فرداهامان چیزی باقی بگذار برای روزی که فراموش می کنیم عاشق بوده ایم ، چیزی کنار بگذار یک مشت.... اندازۀ یک لبخند... یک خاطره.... یک نگاه.... تا دوباره بشکفد تا دوباره ببارد و سیراب گرداند همۀ قلب و روح و جانمان را.... |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم مهر 1388ساعت 9:55 توسط مامان لیلا |
|
|
پسر عزیزم امروز سوم شهریوره . امروز برای من خیلی خیلی خاطره انگیز و عزیزه چون روز تولد تو گلمه. امروز سه ساله که یه موجود کوچولو و مهربون امده توی زندگی من و شده همه چیز من. عزیزم تولدت مبارک. جشن تولدت هم قراره هفته آینده باشه به دلیل مسافرت دایی سعید. الان تو در خواب نازی توی خونه مامان بزرگ و سرما هم خوردی و حال نداری الهی برات بمیرم اخه مگه آدم روز تولدش هم مریض میشه پری کوچولوی من
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 8:30 توسط مامان لیلا |
|
|
مدتی بود دل و دماغ نوشتن نداشتم(راستشو بخوای هنوزم ندارم) غمگین و افسرده و دلسرد از زندگی. و بیش از همه نگران آینده تو و همه کودکان وطنم.............بگذریم(تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل...) لجبازی پرهام اینروزها به حداعلای خودش رسیده. همه کارهاشو خودش میخواد انجام بده. عاشق آب بازی و حموم برعکس یکسال پیش که باید به زور حمومش کنم. و شیرین زبون و بلا. داره به روزهای تولد سه سالگیش هم نزدیک میشه و هنوز وزنش از ۱۰ کیلو بالاتر نرفته . اما با امید و ایمانی که به خدای بزرگم دارم می دونم که همه چیز درست میشه.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 13:49 توسط مامان لیلا |
|
|
پسرم فدای اون چشمهای سیاه و قشنگت . فدای اون نگاه نافذت. فدای اون شیرین زبونیات
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 10:42 توسط مامان لیلا |
|
|
سلام به همه دوستانی که به اینجا سر می زنن
یه عالمه حرف از این پسر شیطون بلا دارم. تعطیلات عید زیاد خوش نگذشت چون این پرهام خیلی نق نقو شده بود نمی دونم چرا ؟ خواب بود که سال تحویل شد و من تونستم با خیال راحت یه سفره هفت سین بچینم اما اگه شما با این سفره عکس گرفتین ما هم گرفتیم. به محض بیداری کن فیکون کرد سفره و آجیل و ماهی .... نه خودش یه دقیقه یه جا آروم گرفت که ازش عکس بگیریم نه گذاشت خودمون عکس بگیریم. اما آخرای تعطیلات دیگه کمی بهونه گیریا و نق نقش کمتر شده بود مخصوصا که زیاد پارک و اینور اونور می رفتیم اما دریغ از یه لقمه غذای درست حسابی خونی به دل من کرد که نگو بگذریم ...... گذشته از تعطیلات عید بعد از اینکه دوباره برنامه زندگیش برگشت و رفت مهد و هم غذا خوردنش بهتر شد و هم روحیاتش . کلی حرف گوش کن شده . مثلا وقتی با یه بچه کوچکتر از خودش باشیم و من بهش بگم ببین مامانی این نی نیه مواظبش باش یا اسباب بازیاتو بهش بده اولش یه کم ناز میکنه ولی بعد کلی مهربون بازی درمیاره فداش بشم من همچنان عاشق سی دی دیدن و مهمونی رفتن و ...... اینم عکسهای فرودین ۸۸
آبشار دره گاهان تفت. ۱۲ فروردین ۱۳۸۸. پرهام در حال سنگ انداختن در آب
کوههای همون جای قبلی
سیزده بدر. پارک آزادگان.
فروردین ۸۸. پارک کودک
فروردین ۸۸. پارک هفتم تیر . پرهام در حال سرسره بازی با آرزوی سلامتی و شادی برای همه دوستان وبلاگی و نی نی های گلشون
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 9:40 توسط مامان لیلا |
|
|
سلام به همه دوستان وبلاگی پنجشنبه ۱۵ اسفند روز تولدم بود که همسری برام سنگ تموم گذاشت. چند روز قبلش همش پرهام برام با لوگوهاش یه چیزایی درست میکرد می گفتم چی درست کرد میگفت : گل برای تولد تو. بعدش می گفت هدیه ات خونه سجاد هست. (سجاد خواهر زاده ام هست). من یه چیزایی حس کرده بودم اما فقط فکر میکردم خواهرم اینا برای هدیه گرفتن و پرهام که اونجا بوده صحبتی بوده و برای همین اینو میگه. خلاصه روز تولدم یه دفه ساعت ۵ عصر همسری گفت میخوام برم بیرون کار دارم پرهام هم میبرم تو استراحت کن/ از پرهام بگم: همچنان عاشق این غول سبز رنگه(شرک) و هر کی ازش می پرسه اسمت چیه؟ میگه من شرکم چند وقت پیش که مریض شده بود رفتیم براش یه شرک خریدم یه مدت که همش اینو بغل میکرد و می گفت من مامانشم و از خودش دور نمی کرد اما یه مدته کمتر سراغش میره. روز بعد از تعطیلات هفته اول اسفند(شهادت امام رضا و حضرت رسول) ظهر که رفتیم مهد دنباش باباش رفت آوردش وقتی اومد توی ماشین منو دید گفت: مامان تو رفتی اداره من دلم برات تنگ شده بود تو رو میخواستم و خودشو انداخته توی آغوش من . منو بگی دلضعفه همراه با چشمانی پر از اشک یعنی پسرم داره اینطوری حرف دلشو به من میزنه فداش بشم ................ دیشب رفته بودیم برای خرید کت و شلوار واسه همسری بعد رفتیم یه چیزی بخوریم من و باباش داشتیم انتخاب میکردیم چی بخوریم که من مثل اغلب موارد گفتم هویج بستنی همسر هم همینطور به پرهام میگم مامان تو بستنی میخوای یا این یا اون یا گفت منم هویج بستنی رفتمی نشستیم تا بیارن پرهام: مامان میخوام مامان: چی میخوای عزیزم؟ پرهام: هویج بستنی مامان: آقا داره برامون درست میکنه پرهام: بابا برو به آقای هویج فروش بگو زودی بیاره مامان: دلضعفه وقتی آوردن یه کمی خورد و گفت من از اینا نمی خوام گفتم مامانی چی میخوای؟ پرهام: از اون نخودا مامان: (من که فهمیدم منظورش ذرت مکزیکیه) هیس مامان اونا ذرته نخود چیه. خوبه حالا در هفته یه بار ذرت میبره مهد و گاهی که حال داشته باشم توی خونه براش ذرت مکزیکی درست می کنم البته من نه باباش خبر مهم: آقای پرهام برای اولین بار در تاریخ ۱۸ اسفند ۱۳۸۷ به آرایشگاه مردانه تشریف بردن و موهاشونو کوتاه فرمودن بدون اشک و نق و با خنده و خوشحالی . البته اینم از ترفندای من بود. یه کتاب براش خریده بودم به اسم "در آرایشگاه" که یه پسر کوچولو تعریف می کنه که رفته آرایشگاه با مامانش و موهاشو مرتب کرده اینقد این کتابو خوندم و خوندم تا بالاخره اثر کرد. امروز هم توی مهد قراره ازشون عکس بگیرن با سفره هفت سین. حال و هوای اسفند رو خیلی دوست دارم شور و حال مردم و مخصوصا بچه ها. امیدوارم همه پدر مادرها بتونن بچه هاشونو خوشحال کنن و شرمنده اونا نباشن. امیدوارم همه بچه ها سالم و سرحال باشن و سال خوبی رو شروع کنن. اینم چند تا عکس از گل پسرم:
پرهام و پسر عموها: عرفان، مجتبی، پرهام
پرهام در حال بازی با بادکنک
اینجا نمی دونم داره به چی نگاه میکنه(این عکسو عموش ازش گرفته) خدا نگهدار تا پست بعدی...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 12:25 توسط مامان لیلا |
|
|
سلام به همه دوستانی که اینجا رو می خونن هفته ای که گذشت برای من و پرهام پر از درد و مریضی بود من که باز این سینوزیتم عود کرده بود و درد وحشتناک اون امانم رو بریده بود(از پارسال دچار این درد شدم بطوریکه در بهترین هوا هم باید مجهز به هدبند باشم در حالت عادی وقتی پرهام جونم خواب کافی رفته باشه شکمش سیر باشه و مشغول خوردن هیچ قرص و شربتی نباشه خیلی پسر خوب و باحالیه اما متاسفانه این شرایط خیلی کم اتفاق میفته پرهام کدبانو
اما اون اتفاق جالبه دیروز بعد از مدتها مریضی و دپرسی آقای همسر گفت بریم بیرون گشتی بزنیم که من گفتم یه سر بریم مغازه ای که همیشه از اون برای پرهام لباس میگیرم. رفتیم و کلی این پسر شیطنت کرد و من و دنبال خودش این ور اونور برد و حسابی خسته ام کرد تا بالاخره یه بلوز و شلوار براش انتخاب کردم و منتظر بودم که حساب کنیم و بریم یه دفعه رومو بر گردوندم دیدم یه پسر کوچولوی ناز و معصوم با دو تا چشم درشت و سیاه روبروم روی میز نشسته و مامان و باباش دارن براش لباس انتخاب می کنن یکی از دوستای وبلاگی بود حالا شما بگین کی بود؟ من خیلی ذوق زده شده بودم میخواستم برم جلو (از بسکه هولم) اما گفتم بزار کارشون تموم شه بعد . بالاخره همدیگه رو دیدیم و با هم احوالپرسی کردیم . من دلم میخواست اون پسر خوشکله رو کلی بغل کنم بوس کنم اما به دلیل همون مریضی و سرفه نخواستم خدای نکرده اون خوشکله ازم بگیره هم اینکه نخواستم وقت مامان و باباشو بگیرم اما خیلی خوشحال شدم و برام شد یه خاطره خیلی جالب و به یاد ماندنی. حالا بگین ما کدوم یکی از دوستای وبلاگی رو دیدیم. بعدا نوشت: درسته ما آقا راستین گل رو دیدیم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 8:6 توسط مامان لیلا |
|
|
سلام به همه دوستانی که به اینجا سر می زنند. ببخشید که من اینقد تنبل شدم و دیر به دیر آپ می کنم همونطور که گفتم مشغله کاریه دیگه. پرهام من روز به روز آقاتر میشه و من هر لحظه هر روز و هر ثانیه ای که میگذره بیشتر و بیشتر از داشتنش خرسندم یه موجود کوچولویی که داره کم کم بزرگ میشه کنجکاو میشه و داره از همه چیز سر در میاره. باید بگم حافظه عالی داره البته همه بچه ها توی این سن حافظه خوبی دارن ولی من فکر میکنم اون یه کمی با هم سن و سالاش از نظر حافظه فرق داره. مربی مهدش میگه هر شعری بهشون یاد میدم سریعتر از همه یاد میگیره که تعجب می کنم. خودم هم هر قصه ای براش میخونم زود برام تکرار میکنه عین حرفای منو بدون هیچ کم و کاستی. فعلا که عاشق کتابهای می می نی شده هرشب قبل از خواب هر ظهر که از مهد میاد و عصرها در سه نوبت من باید ۶ تا کتاب می می نی بخونم خدا به خیر کنه اگه بقیه کتاباشم براش بگیرم. البته من و باباش یه چیزیمون میشه با اینکه می دونیم بازم می بریمش کانون پرورش فکری و کتاب میخریم اما گویا پرهام هم مثل مامانش از شعرهای آقای ناصر کشاورز بیشتر از بقیه خوشش میاد. فکر کنید من از ساعت ۱۰ و نیم شب شروع می کنم به کتاب خوندن تا ۱۲ حدود بیست تا سی کتاب می خونم تا بالاخره می خوابه . البته من دوست دارم که به کتاب عادت کنه و خسته نمی شم بیشتر لذت می برم که پسرم با این اشتیاق به کتاب خوندن من گوش میده. تازه وقتی از حفظ بخونم میگه "مامان از رو کتابش بخون" یا وقتی من گلوم خشک میشه می رم آب بخورم باباش میاد ادامه بده میگه" نه فقط مامان بخونه" ولی هر چی بزگتر میشه مشکلش با حموم کردن و اصلاح موهاش بیشتر میشه وای که واسه یه حموم کردن چقدر باید قصه ببافم ببرمش آخرش هم اینقد گریه و جیغ و داد میکنه که دلم کباب میشه. برای موهاش هم همینطور آرایشگاه که اصلا حرفشو نزن فقط خودم اونم با اعمال شاقه . این عکس آقا قبل از اصلاحه البته سمیرا خواهرزاده ام براش ژل زده و درستش کرده عمرا اگه بزاره من از این کارا بکنم همش میکه " خودم برس بکشم خودم ژل بزنم" خیلی لوسه نه
بعد از اصلاح(توسط مامانی)
یه خبر جدید پرهام بالاخره ۹ کیلو و ۲۰۰ گرم شد و از وزن ۸ بالا اومد. هر چند تا دو روز سرما میخوره و مریض میشه زود بر میگرده. اما بازم خدا روشکر. خیلی حرف دارم اما خسته میشین . قول میدم زود با عکسهای جدیدش بر گردم . همه نی نی های وبلاگی رو می بوسم و براشون آرزوی روزهای خوشی دارم در کنار مامانای گلشون. بای و بوس |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 8:22 توسط مامان لیلا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
خدای مهربان در تاریخ سوم شهریور ماه 1385 پسرم پرهام را به من هدیه داد. اینجا می نویسم تا خاطرات لذت بخش با او بودن را همیشه به یاد داشته باشم .
|
| پیوندهای روزانه |
|
آنچه مادران باید بدانند نی نی سایت آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|