سه سال پیش در چنین روزی توی این ساعت چه حالی داشتم

 

گاهی که به اون روزهای بیمارستان و عمل و آی سی یو و ... فکر می کنم از خودم می پرسم این من بودم که مثل یک کوه

در برابر همه ی این مشکلات ایستادم (هر چند که در درون در خود شکستم و زخم آن روزها هنوز در دلم تازه است) آیا این من بودم خدایا چقدر مواظبم بودی خدایا از تو متشکرم که پسرم الان سالم و سر حال سر کلاس دوم دبستان می نشیند و در حیاط دبستان بی دغدغه می دود و بازی می کند.

برای همه ی کودکان که با بیماری دست و پنجه نرم می کنند آرزوی عافیت دارم و می دانم که خدا مواظب آنها و پدر و مادرهایشان هست حتما هست.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آذر 1392ساعت 7:38  توسط مامان   | 

ديگه كم كم داره سال نو نزديك ميشه . همه به فكر خريد و نو نوار شدن هستن. پدر مادرا به فكر خريد لباس و كفش عيد براي بچه هاشون. اما خدايا بعضي بچه ها هستن كه يا الان توي بيمارستان بسترين يا با بيماريهاي سختي دست و پنجه نرم مي كنن، دلم ميخواد همه ي اون بچه ها خوب خوب بشن. دلم ميخواد پدر و مادراشون شاد بشن و لبخند روي لبهاشون بياد. خدايا دست و دلم نميره براي خريد بچه ها، دلم ميخواد همه بچه ها ي مريض براي سال نو سالم و سرحال بشن، خدايا تو مي توني مگه نه؟

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم بهمن 1391ساعت 11:7  توسط مامان   | 

 

 

علی در همایش شیرخوارگان حسینی. سوم آذر ۱۳۹۱

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1391ساعت 9:24  توسط مامان   | 

 

پرهام

معلمش میگه  توی درس جمله نویسی بهترین جمله های کلاس رو میگه. پسرم می نویسه بابا و با هر بار نوشتن میره باباش رو می بوسه.

بعد به من میگه حالا غصه نخور هر وقت تونستم بنویسم مامان میام تو رو هم بوس می کنم.......

علی

وقتی وارد حیاط خونه پرستارش میشم از پشت توری پنجره می بینمش پشتش به منه و داره بازی میکنه وقتی میگم علی مامان عین برق می پره نگام میکنه و ذوق میزنه می فهمه وقت رفتن شده ، با لبخند از پرستار مهربونش خدا حافظی میکنه و میپره بغلم.

دلم میخواست الان پشت توری پنجره بودم...

خدایا شکرت خیلی خیلی ناراحتی و استرس کشیدم اما بالاخره یه پرستار مهربون و مطمئن برای علی پیدا شد یعنی خدایا تو برام پیداش کردی . خدایا شکرت

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آبان 1391ساعت 12:47  توسط مامان   | 

 

بالاخره روزهاي سخت بارداري تمام شدند. در طول اين نه ماه هميشه نگراني را در چشمهاي مادرم ديدم در چشمهاي مادر همسرم و در چشمهاي همه اقوام و آشنايان...... چرا نگران بودند؟ مي دانم چرا خوب ميدانم چرا ، وقتي علي به دنيا آمده بود سيل تلفنها بود كه بچه سالمه؟ اما من از همان روزي كه فهميدم كودكي درونم رشد ميكنه مي دانستم خوب است و علي است و سالم است. گاهي درميمانم از آنهمه يقيني كه خدا در دلم گذاشته بود حتي يك لحظه هم شك نكردم نهراسيدم نترسيدم. و خدا را براي همه چيز شاكرم. براي همان روزهاي سخت سال 89 آن زمستان سخت در تهران ، كه فقط خودش دلم را در دست گرفته بود خودش آنهمه صبر به من داده بود و اينبار نيز حسش كردم  وقتي علي را در آغوش گرفتم در آن بعد ازظهر روز هفتم فروردين سال 1391.

حالا علي شش ماهه  شده و پرهام كلاس اولي . خدايا شكر شكر شكر...................

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مهر 1391ساعت 9:22  توسط مامان   | 

سلام به همه دوستان

علی کوچولو هفتم فروردین به دنیا اومد و کلی شادی با خودش آورد.

این روزها دارم طعم یک زندگی آروم رو می فهمم.


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1391ساعت 22:48  توسط مامان   | 

 

بیستم آذر! چقدر این تاریخ برایم آشناست انگار در جان و دلم حک شده باشد. امروز تمام نوشته هایم را می خواندم در همان دفتر خاکستری که با خود به تهران برده بودم. تمامی لحظه ها در برابر چشمانم جان گرفته چونان که در این یکسال هرگز از من جدا نبوده است. روزی که بر من مثل یک قرن گذشت اما شکر که گذشت هر چند زخم این درد در دلم باقیست اما زخمی است التیام یافته که گاهی فکر می کنم خوب است که همیشه با من باشد تا هرگز فراموش نکنم که چقدر خوشبختم ، چقدر خدا مهربان استَ، چقدر دعا کارساز است و حتی گاهی دلم بگیرد از آن روزها. نمی خواهم همه را بنویسم اما فقط دو صفحه از خاطرات آن روزها را می نویسم:

"شنبه،۲۰آذر ۱۳۸۹

از چهار صبح بیدارم. الان نزدیک ۹ صبحه، گفتن چیزی نخوره منم بیدارش نکردم. هنوز خبری از بانک خون نیست. از صبح دارم دعا می خونم، قرآن میخونم اما دلم روشنه، می دونم خدا خیلی مهربونه. پسرم چه خواب نازی رفته خبر نداره امروز میخوان چیکارش کنن. به چهره اش نگاه می کنم و بغض می کنم. خدایا کمکش کن.........."

"یکشنبه، ۲۱ آذر ۱۳۸۹

وقتی وارد بخش اطفال میشی خانمهایی رو می بینی با روپوشهای سبز پسته ای، چشمانی خسته با حلقه های سیاه زیر آن، لبهای خشکی زده و در دستانشان تسبیح، قرآن، مفاتیح یا ویلچر کودکانشان و یا کودکانی رنجور در آغوششان. اینجا صدای خنده و شادی کودکان را نمی شنوی. در این راهروها در این اتاقها غم و درد موج میزند. اشکهای یک مادر ، صدای ضجه کودکان. آه خدای من مادران اینجا غمگینند اما صبورند و این صبر هم از لطف توست. خدایا تو دل همه مادران را در دست گرفته ای وگرنه که هیچ هیچ. "

بهار در پاییز سرد خاکستری 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آذر 1390ساعت 14:8  توسط مامان   | 

۱۹ آذر سال ۱۳۸۹: بخش اطفال شرقي(بيمارستان شهيد رجايي تهران)،

 نمي توانم حالم را بنويسم . امروز كه يكسال گذشته با خودم فكر مي كنم چطور زير بار آنهمه غم و درد كمر راست كردم؟ چطور ايستادم؟ به خودم مرحبا مي گويم اما مي دانم كه لطف خدا و دعاي همه دوستان غريبه و آشنا هميشه پشت و پناهم بود. ۱۹ آذر سال پيش عجب روزي بود. به صورت پرهام نگاه مي كردم به چشمهاي سياه و درشتش و بغض ميكردم و بغلش ميكردم مي بوئيدمش مي بوسيدمش. با خودم ميگفتم فردا چه در انتظار پاره جگرم هست. گاهي دست به دعا بر مي داشتم ، گاهي قرآن گاهي اشك هاي پنهاني گاهي بغض . شب قبل عمل نمي خواستم زود بخوابد مي دانستم بايد از امشب گرسنه بماند مي دانستم كه صبح كه بيدار ميشود اول ميگويد: شير عسل. كلي باهاش حرف زدم كلي براش قصه گفتم و وقتي خوابيد من بودم و اشك و خدا .

در ميان كابوسهاي آن شب يك خواب عجيب ديدم. يك نوزاد تقريبا يك ماهه در آغوشم بود به نام "علي" و در عالم خواب با خود ميگفتم: خدا را شكر علي مثل پرهام اينقدر وزنش كم نيست شير ميخوره سالمه قلبش هم سالمه . و امسال پسركي به نام علي در وجودم رشد ميكند...

امسال روزي كه از تلويزيون مراسم شيرخوارگان حسيني را نگاه ميكردم در ميان اشكهايم فقط راهروهاي بيمارستان را به ياد ميآوردم و براي كودكان ناديده اي كه همين روزها در انتظار عمل هستند دعا ميكردم. خدايا درد را از همه كودكان معصوم دور كن....

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر 1390ساعت 14:7  توسط مامان   | 



 

 

 

 

 


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آبان 1390ساعت 12:8  توسط مامان   | 

 

جشن پايان مهد كودك به روايت تصوير:




بعد از خوندن كلي شعر فارسي و انگليسي و معرفي خودشون به زبان انگليسي

 بالاخره پايان نامه مهد رو گرفتن:


+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مهر 1390ساعت 13:46  توسط مامان   |